فرشته و جانی
|
روز مهمی است. پروردگار عالمیان بی وقفه مشغول امری خطیر است و همه جا مملوء از ملایکی است که سعی میکنند فرامین معبودشان را به بهترین شکل انجام دهند. من نیز بسیار شادمان در گوشه ای ایستاده ام و این شکوه بی همتا را نظاره میکنم. اینک تکاپوی فرشتگان بیشتر شده است گویا به حساسترین بخش ماجرا رسیده ایم. و اما من تاب اختیار از دست داده ام سرگشته ام فقط اینرا میدانم که حادثه ی مهمی در شرف تکوین است. ناگاه فرشته ی زیبایی در برابرم ظاهر میشود. معصومیت از چهره اش میبارد. اما فرشته نشانی از شادی ندارد انگار نه انگار که همنوعانش از شادی در پوست خود نمی گنجند. برایم عجیب است پیش میروم و میپرسم: چه شده فرشته ی مهربان؟ جوابی نمیدهد. گویی هق هق گریه امانش نمیدهد. دیگر بار میپرسم. همچنان خاموش می ماند. اما من پافشاری میکنم. انگار که میفهمد دست بردار نیستم با لحنی حاکی از آزردگی پاسخ میدهد: معبودم در حال آفرینش جان است. آفرینشی که بخاطر آن به خود میبالد. اما… صدا در گلویش میشکند. "اما چه فرشته ی مهربان؟" از او میپرسم. پاسخ فرشته اما گویی مرا از خوابی دیرین بیدار میکند. " از همین جانهایی که امروز آفریده میشوند فرداها و پس فرداها و پسین فرداها جانیهایی بس فراوان پا به زمین خواهند گذاشت."
Y-S-S
|
This Blog belongs to Group A Teaching Students of Azarbaijan Teacher Training University and has been registered in 2007