چقدر ساده می گوییم خداحافظ
من هم نمی دانم از چه بگویم و از کجا بگویم.
و این سخت رنجم می دهد...
ولی هرگز نمی گویم «دیگر قطارمان به مقصد رسید»
آیا اینجا همان جاییست که می خواستیم برسیم؟
آیا فقط منتظر رسیدن بودیم؟؟؟
پس باهم بودنهایمان چه می شود؟ خاطراتمان چه می شود؟؟؟
پس لحظاتی که باهم خندیدیم وبرای هم اشک ریختیم چه می شود؟
ما که هنوز برای هم بودن را نیاموخته ایم، باهم بودن را هم فراموش کنیم؟
چقدر ساده می گوییم دیگر آخر خط است.
چقدر ساده می گوییم خاطره را می توان یافت.
و چقدر ساده تر می گوییم خداحافظ.
بی انصافی نیست بگوییم دیگر همه چیز تمام شد؟؟؟
خودخواهی نیست بگوییم دیگر می خواهیم برای خودمان زندگی کنیم؟
ما را چه شده است که این چنین از هم خسته و دل آزرده ایم؟؟؟چرا این چنین برای رفتن لحظه شماری می کنیم؟ چرا این چنین بی رحمانه می خواهیم خاطره ها را دفن کنیم؟؟؟
ای آنهایی که به بهانه ی زندگی کردن از اینجا گریزانید، تا بحال پیش خود اندیشیده اید که شاید زندگی کسانی را با خود می برید؟؟؟
و اکنون بغضی، سخت گلویم را می فشارد. کاش می شد بگویم هر چه بادا... باد و هر آنچه که در دلم سنگینی می کند را بگویم، ولی افسوس...
خوب می دانم که فراموشی قانون است و خاطره فقط یک استثناست ولی من می خواهم این قانون را بشکنم و خواهم شکست.
وبیزارم از این بی اعتنایی...

This Blog belongs to Group A Teaching Students of Azarbaijan Teacher Training University and has been registered in 2007